قصه شب
قصه اي از شب
شب است
شبي آرام و باران خورده و تاريک
کنار شهر بي غم خفته غمگين کلبه اي مهجور
فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور
به کرداري که گويي مي شود نزديک
درون کومه اي کز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد
زني با کودکش خوابيده در آرامشي دلخواه
دود بر چهره ي او گاه لبخندي
که گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي
نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در ساکت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه بايد کرد ؟
کنار دخمه ي غمگين
سگي با استخواني خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه مي گويند و مي خندند
دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيزي دگر گرم است
شب است
شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديک
نمي گريد دگر در دخمه سقف پير
و ليکن چون شکست استخواني خشک
به دندان سگي بيمار و از جان سير
زني در خواب مي گريد
نشسته شوهرش بيدار
خيالش خسته ، چشمش تار
اخوان ثالث
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۹ ساعت 14:5 توسط احمد
|
دوستان عزیز